در این قسمت شما میتونید با ذکر نام برای عشقتون یه جمله بنویسید و بگید چندتا دوسش دارید.(لطفا عدد بدید).


تو کیستی،که من این گونه،بی تو بیتابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.
تو چیستی،که من از موج هر تبسم تو
به سان قایق سرگشته،روی گردابم.
تو درکدام سحر،بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو ازکدام جهان؟
تو در کدام کرانه،تو در کدام صدف؟
تودر کدام چمن،در کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه.
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین،آه.
مدام پیش نگاهی،پیش نگاه.
کدام نشاط دویده است ازتو درتن من.
که ذره های وجودم که تو را میبیند،
به رقص می ایند.
سرود می خوانند.
تو آرزوی بلندی و،دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.
همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست.
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست.
در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد
و آن را با عشق به دل پيوند زد
مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد
و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت
مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم.
اینم فرشته کوچولوی من
اگه يه روز ۱۰۰۰ نفر بخوانت يكيشون منم.اگه ۱۰۰ نفر بشن بازم يكيشون منم.اگه ۱۰ نفر باشن بازم يكيشون منم.و اگه روزي كسي نخوادت بدون من مردم.![]()
به نامش ، به يادش ، در پناهش
ما اتفاقی به دنیا می یاییم .... اتفاقی عاشق میشیم ، اتفاقی همدیگرو له می کنیم ،
دیگه این قوزک پا یاری رفتن نداره
لبای خشکیدم حرفی واسه گفتن نداره
چشای همیشه گریون آخه شستن نداره
تن سردم دیگه جایی برا خفتن نداره

خيلي ها با فروغي عاشق شدند و عاشق ماندند پاك شدند و پاك ماندند ذهن را به جلو راندند خوشه هاي ستارگان را باور كردند ستاره را ديدند دريا را هم. و فروغي رفت كه انها با باور دريا و ستاره بمانند و ا ز او بياموزند كه بر ماندنشان استوار بمانند و ترانه هايش را در كوه با صداي بلند بخوانند .پس رک می گویم من یک دختر لزبین هستم آری... .
زند گـی
می سرایم
گریستن را بی صـدا
و خنده ها را بی صدا تر
غوغای عالمی را در سکوت .
که می سازمش کنون
می سرایم
مهربانی را،
بی ریائی را
و زیبائی را چو ن شکل زندگی....
مهربان و بی ریا........
پس ِ دیوار سیمانی
پس ِ دیوار سیمانی، کسی از عشق می گوید
- نمی گوید، چه می گویم؟-
صدایش عین فریاد است
صدایی سرخ چون مشرق
به وقت زایش روزی، به زیبایی ِ آزادی
و هر زیر و بمش دارد
طنین نرم پروازی
به سمت قله ی آغاز
- که در آغاز، انسان بود و آزادی-
و در هر واژه می بالد
به سوی وسعت ابراز
و بی پرواترین آواز
پس ِ دیوار سیمانی کسی افسانه می سازد
کسی که دست بسته نقش آزادی
کشیده
کسی که
به رغم هرچه رسم کهنه ی محبس
به قلب دخمه می تازد
و با آبی ترین ایمان
رهایی را می آوازد
پس دیوار سیمانی
مگر رستم تباری هست پنهان
که سقف سُربی زندان
مدام از هیبتش لرزان
نمی گنجاندش در خود
وحتا مرد زندانبان
شده در کار او حیران؟
پس ِ دیوار سیمانی، پس ِ درهای پولادین
نمی ماند صدا دیگر
هزاران آهنین همت
سرود عشق می خوانند
صدایی نیست، فریاد است.
واینم تصویر بدون شرح این هفته

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهایمان چو شاخهء سنگین ز بار و برگ
خامش در آستانهء محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه می چکید ز مژگان نازکم
بر برگ دستهای تو آن شبنم سپید
گوئی فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهای کوچکشان چنگ میزدند
در عطر عود و نالهء اسپند و ابر دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند
خداياصداموميشنوي؟
خيلي دوست دارم

اگه یه فاصدک کوچولو داشتی که میدونستی داره از پیش خود خدا میاد و دوباره میره اونجا چیکارمیکردی؟چه پیغامی میتونستی داشته باشی؟
من خودم اگه قرار بود یه قاصدک با این خصوصیات داشته باشم.شاید روم نمیشد به خدا نامه بنویسم یا پیغوم بدم.واقعا نمی تونستم.شاید فقط با نگاه کردن بهش میتونستم اشک بریزم و بلند بلند گریه کنم.میدونم خودش میفهمید چی میخوام بگم.
شما چی؟
ما آدما گاهی اینقدر با بعضی چیزا مشغول میشیم که یادمون میره از ابتدا چی میخواستیم.از
اهدافمون دور میشیم بخاطر دل بستگی هامون
.همیشه ترس از دست دادن باعث میشه به این
فکر نکنیم که میشه با هم سریع تر بالا بریم..بعضی راه ها رو واقعا نمیشه تنهایی رفت.یه پای
رفتن میخوای .نه فقط رفتن بلکه عزم برای رسیدن.برای صعود به اوج .اگه من بیشتر از اینکه
ترس از دست دادنشو داشته باشم به این فکر کنم که باید برسم خب مسلما واسش تلاش
میکنم.حالا این راه میتونه رسیدن به هر چیز زیبایی باشه.ایمانمه.اعتقادمه .رسیدن به عشق
زمینی .رسیدن به خدا و یا حتی رسیدن به قله.اگه راحشو بلد بودیم اینجوری نمیشد.
انشاالله بتونیم انقدر خالص و پاک باشیم که با نسیمی به سوی اوج بریم و اینقدر زلال که
چشمای ناز فرشته ها ما ها رو هم ببینه.![]()
![]()
![]()
درزیر سایه روشن مهتاب خوابناک.
در دامن سکوت شبی خسته و خموش .
آهسته گام. می گذرد شاعری به را ه:
مست و رمیده هوش.
می ایستد مقابل دیواری آشنا
آنجا که آید از دل هر ذره بوی یار...
در تنگنای سینه. دل خسته می تپد
مشتاق و بی قرار.